در تاريخ اسلام شايد به اندازه لازم ستايش و تجليل از علي(ع) شده باشد، به طوري که ما بتوانيم کتابخانه هاي بزرگي از اشعار و مقالاتي که در کرامات و مناقب علي(ع) سروده يا نوشته شده و در تجليل از مقام و عظمت او در پيشگاه خدا است ترتيب دهيم، اما اگر خواسته باشيم براي شناختن حقيقت سخنان و نظريات و افکار و اعمال علي(ع) چيزي دانسته باشيم مسلماً منابع تحقيقاتي کمتر يافت شده يا اگر موجود باشد از اعتبار چنداني برخوردار نيست.1400 سال از زمان شهادت علي(ع) مي گذرد اما همچنان کتابي که بتواند اين بزرگمرد تاريخ بشريت را به طبقه دانشجو، دانش آموز، کتابخوان و روشنفکر بشناساند کمتر يافت مي شود. اين مردي که ايمان ملتي را در اين قرن هاي سخت و دشوار به خودش وقف کرده و ملت ما سال هاي فراوان محبت او را به قيمت زندان ها و شکنجه ها در دل خود مشتعل نگه داشته و نسل به نسل به بهاي جان خود به دست ما سپرده است.به راستي مردي که اين همه از او تجليل مي شود و تا اين حد دل ها برايش مي تپد و اين همه عشق ها نثارش مي گردد، کيست؟ ندانستنش درد بزرگي است که گريبان همه طبقات جامعه را گرفته است. حقيقت اين است که قبل از هر شعر، هر ستايش و هر تجليل و بزرگداشتي از علي(ع) و حتي قبل از محبت به اين امام ، معرفت و شناخت علي(ع) است که نياز جامعه کنوني ما است.چه اينکه عشق و محبت بي معرفت ارزش ندارد. اين گونه مدح ها و صحبت ها در ميان همه ملت ها نسبت به معبودشان، پيغمبرشان، قهرمانان شان و مقدسات شان وجود دارد، اما هيچ ارزشي ندارد، معرفت و شناخت است که ارزش مي آورد.محبت به علي(ع) اگر او را نشناسيم برابر است با محبت همه ملت هاي ديگر نسبت به هر کسي ديگر. اگر معلوم نباشد که علي(ع) کيست، چه مي گويد و چه مي خواهد، از نظر تاثيرش روي بشر و جامعه و زندگي مساوي است با هر شخصيت و هر مذهب ديگر. از سويي چگونه ممکن است کسي علي(ع) را بشناسد و به او عشق نورزد و او را نستايد. ناگفته پيدا است اين محبت معلول شناختن او و آشنا شدن با زيبايي هاي عظيم يک روح و عظمت و پاکي يک انسان بزرگ است. بي شک محبتي که معلول اين معرفت است نجات بخش است و روح زندگي يک جامعه است.چه دشوار مي بود اگر مي دانستي مردي که 1400 سال پيش نيمه شب ها پنهاني از شهر بيرون مي آمده و در نخلستان هاي حومه تنها مي گريسته و چون فرياد بر سينه اش مي کوفت و در حلقومش گره مي خورد و راه نفس را بر او مي گرفت و از بيم گوش هاي پست سر در حلقوم چاه مي کرد و عقده ها را آزادانه مي گشود و آنگاه دردها را در چاه مي ريخت و آسوده مي شد، سبک مي شد و همچون مرغي که از آشيانش و از ميان جوجه گانش برگردد با چينه دان خالي باز براي دانه چيدن، دانه درد چيدن به شهر ملعون خليفه برمي گشت، چرا تنها است و چرا در ميان ما نيز هنوز تنها است؟


 

نوشته شده توسط ج .عجم در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 8:50 موضوع | لینک ثابت