«همه زندگي من يك لطيفه تلخ است براي آگاهانيدن مردم»

***

شايد همه زماني به اين فكر كرده ايم كه چرا « هستم»؟

و در ميان اين انبوه خلق چه مي كنم؟

و هر بار با پاسخي تكراري ذهن كنجكاو خويش را به سكوت واداشته ايم تا آرامش را به درون خويش برگردانيم. اما بار ديگر و در موقعيتي ديگر با فريادي بلندتر از خويش پرسيده ايم كه چرا «هستم »؟

و من

به اين نتيجه رسيده ام كه :

«بايد حقيقتي را بيابم حقيقتي كه براي من حقيقت باشد ، انديشه اي كه بتوانم به خاطرش زندگي كنم و بميرم»

اما

مساله اين نيست كه :

« فكرهاي زيادي داشته باشي ، مساله اين است كه شهامت داشته باشي به يك فكر بچسبي»

« اين بي نهايت مهم است كه آدمها واقعا با اعتقاداتشان زندگي كنند ، و اين بدان معناست كه حاضر باشند بسيار چيزها را در راه اعتقاداتشان فدا كنند . بنابراين فقط حرفهاي آدمهايي ارزش خواندن دارد كه آماده بوده اند در راه عقيده شان جان بسپارند .

آن چيزهايي كه آدمها مي گويند و بدان عمل نمي كنند باد هواست.»

 

                           (با رجوع به كتاب :

                           فلسفه سورن كيرگگور :ترجمه خشايار ديهمي)

                                                        بيشتر خواهم نوشت...شايد وقتي ديگر...


 

نوشته شده توسط ج .عجم در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 18:45 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت