نیاز

زندگي به من آموخت به خودم بگم : آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

 آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني

تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟به سوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟


 

نوشته شده توسط ج .عجم در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 8:9 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت