به ياد ان تك درختي كه داشتيم!!!

 

از هر چه بودن حالای ما

   آن روز

   که نم‌نم باران هم می‌آمد،
   اشتباهِ ما
   شمارشِ يکی در ميانِ حروفِ دريا بود،
   ما برای نوشتنِ اسامیِ دوستانمان
   کلمه کم‌آورده بوديم.


   نمی‌گويم از هر چه بودنِ حالای ما
   آينده هم آسوده خواهد گذشت،
   اما لااقل يک حرفی بزن، چيزی بگو!
   رازی که باد از شمال بيايد وُ
  شنيدن از جنوبِ گريه ببارد.


   پس اين همان کمی آرامش بی‌جهت،
   کی خواهد رسيد؟!


   در حيرتم اينجا
   اين بيد سر به راه ... چرا؟
   چرا اين همه خسته و خاموش
   از شکستنِ سرشاخه‌های بلندِ خود حرفی نمی‌زند!
   آيا سکوت
   هميشه سرآغازِ تمرينِ ترانه و گفت‌وگوی باران است!؟
   پس تو که با فالِ سبز علف آشناتری،
   بگو کی باران خواهد آمد؟


 

نوشته شده توسط ج .عجم در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 16:9 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت