
کودک از مادرش پرسید "" چرا گریه می کنی؟""
مادر پاسخ داد :چون مادرم.
کودک گفت : ""نمی فهمم .
مادر او را در آغوش کشید و گفت: ""هرگز نخواهی فهمید........
کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها همین طور هستند.
کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد :"" خدایا پرا مادرهابه این راحتی گریه میکنند؟""
خداوند پاسخ داد "" پسرم من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم. من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشد و در عین حال آرام و مهربان باشند .من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند داشته باشد .توان مراقبت از خانواده هنگام بیماری بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بد رفتاری کرده اند.
و البته اشک را نیز به آنها دادم برای زمانی که به آن نیاز دارند ""
<< هفده داستان کوتاه کوتاه>>


دنیایی شاید اینچنین..........
...و من فقط سه ماهه که فهمیدم مادرا چرا گریه می کنن...
نوشته شده توسط ج .عجم در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 16:35 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت

از آغاز و تا به امروز گروهي كه بر اشرافيت موروثيشان پايبندند با كاهنان و رهبران اديان هم پيمان شده اند تا بر عوام چيره شوند . اين يك بيماري مزمن است كه گلوي جامعه بشري را با ناخن هايش مي فشارد و از بين نمي رود مگر با از بين رفتن جهل از اين جهان .
اشراف زادگان موروثي كاخ هايشان را با پيكر فقراي ناتوان مي سازند و كاهنان معابدشان را بر گور باورمندان ذليل بر پا مي كنند .
اميران بازوان كشاورزان را از آن خود مي كنند و كاهنان دستهايشان را در جيب آنان مي نهند .
حاكم با چهره اي در هم كشيده به دهقانان مي نگرد و كشيش به آنان لبخند مي زند.
در ميان بد خلقي پلنگ و لبخند گرگ رمه از بين مي رود .
حاكم مدعي است قانون را اجرا مي كند و كاهن خود را نماينده خدا و دين مي نامد و ميان هر دو ، جسمها فاني مي شوند و ارواح متلاشي مي گردند.
و در لبنان ، در آن كوه درخشان و سرشار از نور خورشيد اما محروم از نور آگاهي اشراف زادگان و كاهنان بر ضعيفان و فقيران چيره مي شوند تا همواره زمين را شخم بزنند و جسمشان را از شمشير اولي و نفرين دومي حمايت كنند.
اشراف زادگان موروثي در كنار قصرهايشان مي ايستند و بر مردم فرياد مي زنند :
ما را بر اجسامتان گماشته اند تا حكمراني كنيم .
كاهنان روبروي قربانگاه مي ايستند و صدا مي زنند :
خداوند ما را بر ارواحتان گماشته است تا بر آن حكمراني كنيم.
مردم ساكت مي مانند زيرا حقيقت را نمي شنوند و مردگان هرگز نمي گريند.
بر گرفته از كتاب ارواح سر گردان : جبران خليل جبران

نوشته شده توسط ج .عجم در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 13:0 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
نوشته شده توسط ج .عجم در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 17:51 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت


«همه زندگي من يك لطيفه تلخ است براي آگاهانيدن مردم»
***
شايد همه زماني به اين فكر كرده ايم كه چرا « هستم»؟
و در ميان اين انبوه خلق چه مي كنم؟
و هر بار با پاسخي تكراري ذهن كنجكاو خويش را به سكوت واداشته ايم تا آرامش را به درون خويش برگردانيم. اما بار ديگر و در موقعيتي ديگر با فريادي بلندتر از خويش پرسيده ايم كه چرا «هستم »؟
و من
به اين نتيجه رسيده ام كه :
«بايد حقيقتي را بيابم حقيقتي كه براي من حقيقت باشد ، انديشه اي كه بتوانم به خاطرش زندگي كنم و بميرم»
اما
مساله اين نيست كه :
« فكرهاي زيادي داشته باشي ، مساله اين است كه شهامت داشته باشي به يك فكر بچسبي»
« اين بي نهايت مهم است كه آدمها واقعا با اعتقاداتشان زندگي كنند ، و اين بدان معناست كه حاضر باشند بسيار چيزها را در راه اعتقاداتشان فدا كنند . بنابراين فقط حرفهاي آدمهايي ارزش خواندن دارد كه آماده بوده اند در راه عقيده شان جان بسپارند .
آن چيزهايي كه آدمها مي گويند و بدان عمل نمي كنند باد هواست.»
(با رجوع به كتاب :
فلسفه سورن كيرگگور :ترجمه خشايار ديهمي)
بيشتر خواهم نوشت...شايد وقتي ديگر...
نوشته شده توسط ج .عجم در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 18:45 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت

...
خطري كه آسان زيستن به منزله ي عضوي از مردم به بار مي آورد اين است كه آدم يادش مي رود كه اصلا براي چه زندگي مي كند .
ممكن است در چشم ديگران كسي بشوي ، اما خودت را از دست مي دهي ؛ خودت كه مهمترين چيز در زنگي ات هستي .
نيمه شبي خواهد رسيد كه به اين مطلب پي خواهي برد ، اما ديگر آن موقع كار از كار گذشته است و دستت نمي رسد كاري كني.
....« به زودي »
نوشته شده توسط ج .عجم در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 17:42 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
فاطمه يك زن بود :
آن چنان كه اسلام مي خواهد كه زن باشد.
او با طفوليت شگفتش،با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجي و داخلي ،
در خانه پدرش ، خانه همسرش ، در جامعه اش ،
در انديشه و رفتار و زندگي اش
« چگونه بودن »
را به زن پاسخ مي دهد.
*************************************
* زن آئينه اي است بر جمال حضرت جانان *

نوشته شده توسط ج .عجم در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 14:23 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
مرثيه
به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم
در آستانه دريا و علف
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟ ***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد
پس به هيئت گنجي در آمدي
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است ***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را
نوشته شده توسط ج .عجم در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 23:37 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
به زودی می آیم...
با لبخندی
به انهایی که دوست می دارم
و
وبا تلخندی
به آنهایی که نمی خواهندم
به زودی می آیم
نوشته شده توسط ج .عجم در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:8 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
اي كاش مي توانستم
خون رگـان خود را
من
قطـره
قطـره
قطـره
بگـريم ...
تا بـاورم كننـد.
نوشته شده توسط ج .عجم در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 23:55 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
حيات جامعه اي كه افكار و عقايد ، آداب و رسوم ،سنتها و نظامهاي سياسي اقتصادي خويش را مورد ارزيابي قرار ندهد ؛
حيات با ار زشي نخواهد بود.
برگرفته از كتاب : انديشه هاي نو در فلسفه جغرافيا
دكترحسين شكويي
نوشته شده توسط ج .عجم در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 23:26 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
زندگي به من آموخت به خودم بگم : آنگاه که غرور کسي را له مي کني،
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،
آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،
دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني
تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟به سوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟
نوشته شده توسط ج .عجم در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 8:9 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
عيسی مسيح :« هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جایی می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد. چشم نیز چراغ وجود است .
چشم پاک همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند .
اما چشم ناپاک و گناه آلود جلو تابش نور را می گیرد و انسان را غرق تاریکی می سازد .
پس هشیار باشید مبادا بجای نور تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد !
اگر باطن شما نورانی بوده و هیچ نقطه تاریکی در آن نباشد آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است. » انجیل - لوقا - بخش11 - آیات 33 الی 36
نوشته شده توسط ج .عجم در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 23:14 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از هر چه بودن حالای ما
آن روز
که نمنم باران هم میآمد،
اشتباهِ ما
شمارشِ يکی در ميانِ حروفِ دريا بود،
ما برای نوشتنِ اسامیِ دوستانمان
کلمه کمآورده بوديم.
نمیگويم از هر چه بودنِ حالای ما
آينده هم آسوده خواهد گذشت،
اما لااقل يک حرفی بزن، چيزی بگو!
رازی که باد از شمال بيايد وُ
شنيدن از جنوبِ گريه ببارد.
پس اين همان کمی آرامش بیجهت،
کی خواهد رسيد؟!
در حيرتم اينجا
اين بيد سر به راه ... چرا؟
چرا اين همه خسته و خاموش
از شکستنِ سرشاخههای بلندِ خود حرفی نمیزند!
آيا سکوت
هميشه سرآغازِ تمرينِ ترانه و گفتوگوی باران است!؟
پس تو که با فالِ سبز علف آشناتری،
بگو کی باران خواهد آمد؟
نوشته شده توسط ج .عجم در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 16:9 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
نوشته شده توسط ج .عجم در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 0:37 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت
نوروز از زبان دكتر شريعتي

آفتاب - فرهنگ و انديشه: در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است.
نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز