کودک از مادرش پرسید "" چرا گریه می کنی؟""

مادر پاسخ داد :چون مادرم.

کودک گفت :   ""نمی فهمم .

مادر او را در آغوش کشید و گفت:   ""هرگز نخواهی فهمید........

کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها همین طور هستند.

کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد :"" خدایا پرا مادرهابه این راحتی گریه میکنند؟""

خداوند پاسخ داد "" پسرم من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم. من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشد و در عین حال آرام و مهربان باشند .من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند داشته باشد .توان مراقبت از خانواده هنگام بیماری بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بد رفتاری کرده اند.

و البته اشک را نیز به آنها دادم برای زمانی که به آن نیاز دارند ""

<< هفده داستان کوتاه کوتاه>>

 

به دنبال دنیایی برای اوست....

 

 

دنیایی شاید اینچنین..........

 

 

 

...و من فقط سه ماهه که فهمیدم مادرا چرا گریه می کنن...

 

 


 

نوشته شده توسط ج .عجم در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 16:35 موضوع دردانه های سخن | لینک ثابت